حمد الله مستوفى قزوينى

167

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به آزرم تو طاهرى راز خود * نخواهيم آزردن از نيك‌وبد » بپيچيد از اين كار سر مازيار * چنين گفت : « خود حاصل اين ديار نه پيشت فرستم ، نه او را دهم * چرا بندهء كس شوم چون شهم » 320 خلاف خليفه در آن خوش‌ديار * از اين كرد آن پادشاه آشكار شعار سيه را در او سرخ ساخت * به كار خلاف آن زمان سرفراخت در او هركه بُد مهتر و هوشمند * ورا اندر اين كار دادند پند نپذرفت پند و از اين كار بند * بر ايشان نهاد آن شه زورمند به قلعه كه بُد هرمزآباد نام * به زندانشان كرد آن خويشكام 325 پس آن‌گاه بندى كه پيشين شهان * بدند ساخته بهر دفع بدان كه تا از خراسان و خوارزم كس * نيابد بر آن مملكت دسترس به زودى در اين حال آباد كرد * نگهبان به هرجاش بنشاند مرد خليفه چو زين در سخنها شنيد * به جنگش سپاهى گران برگزيد محمّد كه بودش ز مصعب گهر * بر آن لشكر جنگجو گشت سر 330 بفرمود كز سامره بادوار * شود جنگجو بنده از مازيار به عبد اللّه طاهرى همچنين * فرستاد تا جويد او نيز كين چو لشكر به ملك خراسان رسيد * در آن طاهرى « 1 » عمّ خود را گزيد مر آن نامور را حسن « 2 » بود نام * چو جستان كه بُد طاهرى را غلام سپاهى دلاور به هر دو سپرد * برفتند و آن گشن لشكر ببرد چو نزديك گرگان رسيد اين سپاه * شدند قوم گرگانيان رزمخواه سپاهى ز نزديكى مازيار * به پيكارشان شد فزون از شمار به نزديكى فول « 3 » گرگان به راه * فرود آمدند آن دلاور سپاه

--> ( 1 ) ( ب 332 ) . عبد اللّه ابن طاهر بن الحسين بن مصعب الخزاعى . امير خراسان و از مشهورترين واليان عصر عباسى است . ( دهخدا ، ذيل عبد اللّه ابن طاهر ) . ( 2 ) ( ب 333 ) - حسن : حسن بن حسين بن مصعب - « آن‌گاه معتصم عبد اللّه بن طاهر را به جنگ وى ( مازيار ) مأمور كرد و او عموى خود حسن بن حسين بن مصعب را از نيشابور سوى مازيار فرستاد » . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 474 ) در سب همه‌جا « جستان » است ، ولى در اصل در تمام موارد « حستان » آمده است كه ظاهرا بايستى « جستان » ( باجيم ) باشد در ابن باب نك . لغت‌نامهء دهخدا . ذيل اسامى « جستان » . ( 3 ) ( ب 337 ) : فول معرب پل است جنانچه دزفول را فرهنگ معين « در پل » معنى كرده است . ( معين ، ذيل دزفول ) البته در تاريخ نوشته‌اند كه مازيار را در « ساريه طبرستان » دستگير كردند . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 474 )